X
تبلیغات
به چه مانند کنم خلوت آغوش تو را ؟؟؟

به چه مانند کنم خلوت آغوش تو را ؟؟؟

 

بی تو ای شوق غزل آلوده ی شب های من / لحظه ای حتی دلم با من هم آوایی نداشت

 آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می شوم / کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت .

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:58 توسط بی نام | |

الهی با  خاطری خسته دل به تو بسته

 

دست از غیر تو شسته

 

در انتظار رحمتت نشسته ام

 

میدهی  کریمی

 

نمیدهی حکیمی

 

میخوانی شاکرم

 

میرانی صابرم

 

الهی احوالم چنان است  که میدانی  و

 

اعمالم چنین است  که میبینی

 

نه پای گریز دارم  و نه زبان ستیز

 

الهی امیدم به عفو توست . . .

 

نوشته شده توسط ستاره در ۲۱ خرداد ۱۳۹۲

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 23:38 توسط بی نام | |

آرامش آن است که بدانی

درهرگام،دست تودردست خداست.

 

واسه آرامشم دعا کنید . . .

 

 

نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 1:22 توسط بی نام | |

 

دراين شهرصداى‎ ‎پاى‎ ‎مردمى است كه همچنان كه تو را در آغوش میگیرند! طناب دار تو را مى‎ ‎بافند،مردمى كه صادقانه دروغ مى‎ ‎گويند و خالصانه به توخيانت میکنند،در این شهر هرچه تنهاتر باشی بهتر است!!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 0:58 توسط بی نام | |

 

نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم

نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم

خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت

من باشم و آن کسی که من می خواهم . . .

نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 16:5 توسط بی نام | |

 

سلام به همه دوستان گلم

خوبید انشاءالله

خیلی خیلی شرمنده ام به خاطر حضور کمرنگم

از همه دوستا ن گلی که واسم نظر میدن  ممنونم تورو خدا ببخشید  اگه یه مواقعی فرصت نمیشه جوابتونو بدم  . آخه  اخیراْ حسابی دسترسی به  اینترنتم  محدود شده .  ولی  قول  میدم  لااقل ماهی یکبارو بیام و  به وب همتون سری بزنم ولی اگه بازم نتوستم به بزرگواری خودتون  ببخشید .

روز و شبتون خوش و خرم .

موفق و پیروز  باشید .

التماس دعا

نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 23:43 توسط بی نام | |

 

 

تو که با من خودی هستی

همه دنیامو میشناسی

بدون تو نمی تونم                بدون تو نمی تونم

بگو با من هم احساسی                  بگو با من هم احساسی

توجه کن به حال من

منی که بیتو دلگیرم

بدون تو دل آشوبم

دیگه آروم نمیگیرم

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 12:36 توسط بی نام | |

 سلام

خدا رو شکر خیلی حالم بهتر از دیروزه .

راستش دیروز خیلی داغون بودم گفتم که یک حرف حسابی بهمم ریخته بود .

ولی دیروز اومد و با هم  صحبت کردیم

البته اگه نمی اومد و باهم  صحبت نمی کردیم بدترم میشدم .

ولی همین  که  چند کلمه ای با هم حرف زدیم . اوضاع رو به راه تر شد .

ازم معذرت خواهی کرد . خودشم پشیمون بود  از حرفی که زده بود . از ذوق زیادی  از دهنش پریده بود . اول  فکر کردم داره بهم دروغ میگه . ولی بعد بهم  ثابت شد که   جز حقیقت چیز دیگه ای نگفته .

چقدر خوبه  که همه ی ما به دنبال  رفع ناراحتی ها باشیم و نذاریم غم و غصه ها  ادامه دار بشه . چه خوبه  که  وقتی رو اختصاص بدیم  واسه  از بین بردن ناراحتی ها ( فقط با چند کلمه  صحبت )

راستش من آدمی هستم که اصلا و به هیچ عنوان دوس ندارم  کسی از دستم ناراحت بشه  .  و وقتی هم این اتفاق می افته  سعی میکنم خیلی سریع از دل طرف دربیارم .  به همین دلیل دوس دارم طرف مقابلمم همین طور باشه و وقتی احساس می کنه ازش ناراحتم همین برخورد رو داشته باشه .

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 10:19 توسط بی نام | |

بازم  خوب نیستم

                 هم جسمی

                                   هم روحی

دیشب یه  حرف یه جمله   داغونم  کرد  . بهمم ریخت  . لهم کرد

کاش  اون لحظه گوشام کر می شد و  نمیشنیدم

کاش اون لحظه اونجا نبودم

هر چی از دیشب دارم سعی میکنم  فراموش کنم یا لا اقل بیخیال شم .

لامصب بی فایده اس

ثبت شده تو قلبم . ثبت شده تو ذهنم

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 12:18 توسط بی نام | |

وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد
وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند
یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد
اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است
زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند
در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید
شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد
زمان از شما قدرتمندتر است
پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 10:35 توسط بی نام | |

فساد . . . فساد . . . فساد . . .

کم کم نگاهم به زندگی داره تیره میشه  . دیگه واسم قشنگی نداره . هرروز بیشتر از روز قبل اعتماد ها و اطمینان ها و قول و قرارها و پایبند بودن ها کم و کمتر میشه بجاش شک و تردیدها ، دروغگویی ها ، پنهان کاریها  زیاد و زیادتر . . .

و این شدیداً منو عذاب میده

حس بدی دارم . حساس شدم . دو دل شدم .   به همه چی . . . بدبین شدم

کاش عشقم فقط خدا بود . کاش فقط به اون وابسته بودم .

کاش حس کنجکاویم کمتر بود تا کمتر از  واقعیت زندگی سر در میاوردم .

هرچه بیشتر خواستم بدونم و تجربه کنم . بیشتر بدم اومد و متنفر شدم . . . چون بیشتر به کثیف بودن این آدما پی بردم .

از خودم از آدما . از زندگی روزمره . از عهد وپیمانهایی که دیگه یک درصدم نمیشه روش حساب باز کرد . . . . . .  متنفرم !!!

از بی اعتمادی ، بی اعتمادی ، بی اعتمادی

از کوتاه بودن دستم واسه گرفتن حقم از دنیا و آدماش

از  دروغ – فساد – گناه .

از اینکه اگه بین این همه آدم بد یک نفر پیدا بشه (( با ایمان – صادق – مهربون – اهل زندگی و . . . )) یکی دیگه سر راهش سبز میشه و کلاً باعث خانه خرابیش میشه )) .

البته هیچ کار خدا بی حکمت نیست . . .

هرازگاهی یه گوشزدی به بنده هاش میکنه  . حالا هر کدوم به نحوی .

ولی وای بر ما که حاضر نیستیم از گناه کردن دست بکشیم . وای بر ما که راه راستی که خدا بهمون نشون میده و دور میزنیم و به راه کجمون ادامه می دیم  . و از فرصتی که خدا بهمون میده کمال استفاده رو نمی بریم . . .

واااااااااااای که چقدر از پرویی آدما در برابر خدا بیزارم .

بییییییییییزااااااااااار ...............................................

 

 

 

واسه آرامشم دعا کنید !!!

همین

وسلام . . .

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 11:45 توسط بی نام | |


حـالم دگـرگـونه


                  واسه آرامشم دعا کنید . . .

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 10:30 توسط بی نام | |


چه بر سر عشق آمد

که از افسانه ها رسید به صفحه حوادث روزنامه ها؟!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 11:13 توسط بی نام | |

کودکى اندیشید که :

خدا چه مى خورد، چه مى پوشد و در کجا منزل دارد؟

ندایی آمدکه: او غم بندگانش را میخورد، گناهانشان را مى پوشد

و در قلب شکسته آنان ساکن است.

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:28 توسط بی نام | |

  

   به که پیغام دهم ؟

   به شباهنگ به شب مانده  براه ؟

   یا به انبوه کلاغان سیاه ؟

   به پرستو که سفر می کند از سردی فصل ؟

   یا به مرغان نکوچیده شهر ؟

   به که پیغام دهم . . . ؟!

   به که پیغام دهم که به یادت هستم ؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 11:10 توسط بی نام | |

 

سلام خدمت همه دوستان خوب و مهربانم .

بنده هم خیلی خیلی از حضور کمرنگم عذر خواهم . یه مدتی هست که  کم و بیش یه مسائلی برخورد می کنم که متاسفانه فکر بنده رو حسابی مشغول می کنه به همین علت  کمتر وقت می کنم سری به اینجا بزنم . امیدوارم  بتونم از این لحظه به بعد بیشتر در خدمت دوستان گلم باشم .

روز خوش . یا علی . . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 8:26 توسط بی نام | |

 

 

گاه اوج خنده ما گریه است / گاه اوج گریه ما خنده است

گریه دل را آبیاری میکند / خنده یعنی این که دلها زنده است

زندگی ترکیب شادی با غم است / دوست میدارم من این پیوند را

گرچه میگویند شادی بهتر است / دوست دارم گریه با لبخند را


 

نوشته شده در ۲۲ آذر ۱۳۹۰

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 9:8 توسط بی نام | |

 

 

بی حوصله‌ام. آسمان روی سرم سنگینی می کند. دهانم تلخ است ودستهایم پر از زمستان .

 پاهایم مثل صخره سخت شده‌اند. از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. به درختان روبرو خیره می‌شوم. حرفهایم را مچاله می‌کنم و روی گرده‌ی باد می‌اندازم.

 دلم به حال خودم می سوزد.

دلم هوای دوران کودکی را کرده دورانی که
  . . .

کفشهای بازیگوشم یک لحظه آرام نداشتند .  جیبهایم پر از نخودچی و خنده بود . دفترمشقم بوی آب می داد، بوی نان، بوی بیست.

 اندوهی درکوهپایه های احساسم پرسه نمی‌زد.

 کاش می شد . . .
کمی از خودم فاصله بگیرم! لبخند را از درون صندوقچه بیرون بیاورم ! کاش می شد کنار دلم بنشینم! وقتی که نسیم، نارنجها را به حرف می‌گیرد، کلمه ها را ازخودم دور کنم! بگذار م باران گریه بر دامنه‌های روحم ببارد!

و ای کاش . . .

 


نوشته شده در ۹ آذر ۱۳۹۰

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 9:33 توسط بی نام | |

 

 

من که به هیــــــچ دردی نمیخورم…
.
.
.
این دردها هستند که چپ و راست به من میخورند..!!

 


پی نوشت : دلا امشب به می باید وضو کرد / و هر ناممکنی را آرزو کرد . . .


عید بر شما مبارک

 

نوشته شده در ۲۴آبان ماه

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 0:27 توسط بی نام | |

 

 

برایت بارها باید بگویم که در رگهای من جاری شدی چون خون

که از من ساختی بار دیگر مجنون .            

از شکوه عشق خانمان سوز برایت بارها باید قسمها یاد کرد

برایت بارها باید سر سجده فرود آورد .

ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد

به دنبال تو تا خورشید باید رفت

به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بهار گردم

نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه می میرم 

  نمیدانم که بعد از سالهای سخت و دشوار . . .

 که بعد از روزهای گرم و شیرین  . . .

زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد و یا این آرزو در نطفه می میرد ؟؟؟؟

نمی دانم . . .  

 

 


 پی نوشت :

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ... به كسی توجه نمی كنه ... از كسی خجالت نمی كشه... می باره و می باره و... اینقدر می باره تا آبی شه... ‌آفتابی شه...!!! کاش... کاش می شد مثل آسمون بود... كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده . . .

 

نوشته شده در تاریخ ۷ آبان ماه ۱۳۹۰

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 8:24 توسط بی نام | |

 

کاش غصه تموم می شد

                    کاش گریه نمیکردم

من باعث و بانیشم

                 دنبال کی می گردم

تقصیر خودم بوده

              هر چی که سرم اومد

از هرچی که ترسیدم

                 عینن به سرم اومد

 

نوشته شده در تاریخ ۲۷مهرماه ۱۳۹۰

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 23:57 توسط بی نام | |

 

 

عقربه های زمان به کندی می گذرد 

شاید می خواهند فرصتم را دو چندان کنند

اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست

و تنها در کنج خلوت این اتاق من ماندم  و اشک وآه و  التماس . . .  

من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران  هستی ! ! !

صدایش می کنم اما صدایش را نمی شنوم

کلامش را می خوانم اما خوانده نمی شوم

به خاک افتاده ام اما اعتنایی نمی بینم

 

نوشته شده در یازدهم مهر ماه ۹۰

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 16:45 توسط بی نام | |

 

داغون داغون . . .

داغون تر از دیروز

حالم خیلی گرفته اس . . . موندم چه کار کنم . یه دو راهی سر راهمه . موندم کدوم راه رو برم .

البته می دونم کدوم راه به صلاحمه ولی توان رفتن ندارم . کاش حداقل می شد خیلی حرفا رو اینجا زد .

ولی نمیشهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه .

خیلی حالم خرابه

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جونم به دادم برس

خواهش میکنم خودت اون چیزی که صلاحمه واسم انتخاب کن

من قدرت انتخاب ندارم

یعنی دل و جراتش رو  ندارم

به فریادم برس

التماست می کنم

خدا جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو نم

می دونم صدامو میشنوی

میدونم زجه هامو گوش میدی

پس کمکم کن . . .

 

 

 

نوشته شده در نهم مهر ماه ۱۳۹۰

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 13:14 توسط بی نام | |

 

 

عاقلم من

دیوانه نیستم
آنقدر عاقلم
که فهمیدم
هیچ چیز این دنیا

به جز "تو"
ارزش فکر کردن
ندارد...

 

 

۴ مهرماه ۱۳۹۰

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 8:21 توسط بی نام | |

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 9:29 توسط بی نام | |

 

سلام دوستان متاسفانه خبر بدی براتون دارم

صبح وقتی اومدم سرکار . شروع کردم به چک کردم ایمیل هام که یکدفعه با خبری مواجه شدم که بسی ناراحت کننده بود  و وحشتانک .

 آدم میمونه چی بگه . . .

منکه از صبح حالم گرفته شده . . .

کل مطلب رو براتون میزارم تا بخونینش :

 


تقلید مرگبار نوجوانی از سریال 5 کیلومتر تا بهشت

صراط - این آخرین جمله‌ای بود که محمد مهدی قبل از شروع بازی مرگبارش به زبان آورد. او سه‌شنبه

هفته گذشته وقتی خودش و برادر 6 ساله‌اش را در خانه تنها دید، تصمیم گرفت همانند سریال مورد

علاقه‌اش تبدیل به یک روح شود و به مکان‌های مورد علاقه‌اش سر بزند، غافل از اینکه بازی او سرنوشت شومی به‌دنبال خواهد داشت.

حالا 7 روز از حادثه‌ای که برای پسربچه 12 ساله گذشته می‌گذرد. 7 روزی که حاصل آن برای پدر و مادر

محمدمهدی چیزی جز گریه و اندوه نبوده است. درست زمانی که خیلی از ما مشغول مسافرت و

استراحت در تعطیلات عید فطر بودیم، اعضای خانواده «کوهی» پله‌های بیمارستان سوم شعبان را دو تا

یکی می‌کردند به امید اینکه شاید از زبان پزشکی بشنوند: «پسرتان به زندگی برگشته است.» اما 7روز

گذشت و محمد مهدی نه تنها به هوش نیامد که بنابر نظر قطعی پزشکان، دچار مرگ مغزی شد.

تقلید مرگبار

« محمدمهدی علاقه زیادی به یکی از سریال‌های ماه رمضان داشت و جانش را هم سر تقلید از این سریال گذاشت.» این را پدر محمدمهدی می‌گوید. وی می‌افزاید: «پسرم بیش‌فعال بود و فیلم‌ها و سریال‌هایی را که می‌دید، تاثیر زیادی در او می‌گذاشت. دست آخر هم تقلید از یکی از همین سریال‌ها کار دستش داد و ما را داغدار کرد.»

ماجرا چه بود؟

بعد از ظهر سه‌شنبه گذشته، هیچگاه از یاد پدر محمدمهدی نخواهد رفت. زمانی که او سر کار بود و وقتی

 همسرش برای خرید خانه را ترک کرد، بچه‌ها در خانه تنها ماندند. او توضیح می‌دهد: «محمدمهدی» و

 برادر 6ساله‌اش مشغول بازی بودند که پسر بزرگم ناگهان تصمیم گرفت، به تقلید یکی از سریال‌های ماه

رمضان تبدیل به روح شود. او به برادر کوچکش گفت که می‌خواهد وقتی روح شد، به محل کار من و نزد

مادرش و همسایه‌ها برود و ببیند ما راجع به او و کارهایش چه می‌گوییم. برای همین به میله بارفیکسی

 که برای ورزش کردن بچه‌ها در خانه نصب کرده بودیم، یک روسری را قلاب کرد و سرش را داخل آن قرار

داد و ناگهان حلق آویز شد. چند ثانیه بعد هم روی زمین افتاد و از هوش رفت.»

محمدمهدی در حالی بازی مرگبارش را شروع کرده بود که برادر کوچکش شاهد همه این ماجرا بود.

پسربچه 6 ساله چند ساعت بعد وقتی محمدمهدی به بیمارستان منتقل می‌شد، درباره حادثه به پدرش

 می‌گوید: «من به داداش گفتم که این بازی را نکند اما خودش می‌خواست که روح شود. اولش که

روسری را دور گردنش انداخت، داشت تاب می‌خورد اما یکدفعه چشم هایش را بست و روی زمین افتاد.

من ترسیده بودم و گریه می‌کردم و همسایه‌ها پشت در جمع شده بودند اما مامان گفته بود که در را روی

 کسی باز نکنم. بعد یکی از همسایه‌ها شماره تلفن بابا را از پشت در از من گرفت و به او زنگ زد.» پدر

 محمد مهدی وقتی از ماجرا باخبر شد با عجله خودش را به خانه رساند. خیلی زود پسربچه 12 ساله به

 بیمارستان سوم شعبان انتقال یافت و گرچه با انجام عملیات احیا، قلب او شروع به کار کرد اما مغزش از کار افتاده بود.

پدر داغدار می‌گوید:« ساعت حدود 4:30 بعد‌از‌ظهر سه‌شنبه بود که پسرم را به بیمارستان رساندم و او تا یکشنبه شب هفته جاری در آنجا بستری بود. در این مدت خیلی‌ها امیدوارمان کردند که او به زندگی بر

می‌گردد اما دوشنبه، دکترش گفت که داروهایی که به او تزریق کرده‌اند جواب نداده و او دچار مرگ مغزی شده است. وقتی این خبر را به ما اعلام کردند، دنیا روی سرمان خراب شد. باورم نمی‌شد پسرم را به

خاطر تقلید از یک سریال از دست داده باشم. پسری که هنوز هم صدای خنده‌ها و شیطنت‌هایش در گوشم می‌پیچد.

با این حال او مرده بود و بهترین کار در آن لحظه اهدای اعضای بدنش بود. به همین دلیل با اهدای اعضای او موافقت کردیم و پسرم برای انجام آزمایش‌های نهایی درخصوص مرگ مغزی‌شدن و عمل پیوند اعضا به

 بیمارستان مسیح دانشوری انتقال یافت. او ادامه می‌دهد: «در همه جای دنیا وقتی سریالی تخیلی و آمیخته با خرافات از تلویزیون پخش می‌شود قبل از آن هشدار داده می‌شود که این سریال را مثلا

بچه‌های 12ساله و کمتر از آن تماشا نکنند اما متأسفانه در شب‌های ماه رمضان وقتی چنین سریالی از تلویزیون پخش می‌شد، هیچ هشداری به خانواده‌ها داده نمی‌شد و به همین دلیل قصد دارم از صدا و سیما و سازندگان این سریال شکایت کنم.»

 


پی نوشت : شاید محمد مهدی به آرزویش رسیده باشد و همانند روح ( ۵ کیلومتر تا بهشت ) به مکان های مورد علاقه اش رفته باشد .

شاید . . .

 

 

شنبه ۱۹ شهریور ماه ۱۳۹۰

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 11:17 توسط بی نام | |

 

 

 

آغوش تو گناه نيست.....

من در آغوش تو آرامش يافته ام

كه هيچ گناهي با آرامش مانوس نيست

من در آغوش تو امنيت را احساس كرده ام

كه در هيچ گناهي امنيت محسوس نيست

من در آغوش تو تمام زيبايي را لمس كرده ام

كه در هيچ گناهي زيبايي ملموس نيست

پس امانم بده كه تا ابد در دل این زیبایی آرامش يابم

 

 

۱۴ شهریور ۱۳۹۰

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 13:13 توسط بی نام | |

 

تا حالا براتون پیش اومده یه نفر بخواد یه کاری رو انجام بده  که شما میدونید انجام ندادنش به صلاح تره تا انجام دادنش . به طرف تذکر بدین ولی طرف واسه حرفتون تره هم خرد نکنه ؟؟؟؟؟

این اتفاق چند روز پیش برام پیش اومد . مامانم یه کاری رو می خواست انجام بده ، من که عاقبت کار مثل روز برام روشن بود خیلی باهش حرف زدم که منعش کنم . در واقع خواستم با حرفهای منطقیم قانعش کنم ولی مامان متاسفانه ارزشی واسه حرفم قائل نشد و درجوابم گفت تو نمی خواد واسه من اختیارداری کنی . ( در صورتی که چند روز بعدش بهش ثابت شد که من منطقی حرف می زدم )

خیلی حرصم گرفته بود با خودم گفتم چرا تو این دنیا فقط حرف بزرگترا رو گوش می کنن شاید یه بار عقل کوچیکتره بیشتر از بزرگتره کار کنه . ولی متاسفانه ................

چند روز پیشم وقتی داشتم با خواهرم در اینباره صحبت می کردم بهش گفتم من بیشتر حرفام منطقیه ولی نمیدونم چرا هیچکس گوش به حرفم نمیکنه اونم در جوابم فقط خندید و مسخره ام کرد . آخه واسه چی ؟ چون کوچکترین عضو خانواده ام هیچکس منو نباید ببینه ؟ چون کوچکترین عضو خانواده ام حرفم درست و منطقی نیست ؟  آخه این انصافه ؟؟؟

البته امکان داره به خاطر غرور افراد خانواده ام باشه که نمی خوان باور کنن که من راست میگم .

 

         نمی دونم

 

درخواست نوشت : دوست دارم نظر شما دوستا ن رو در این مورد بدونم .

                           شاید یک کدومتون یه چیزی بگید که آروم بشم و کمتر نق بزنم .

 

 

۵ شهریور ماه ۹۰ 

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 9:28 توسط بی نام | |

 

 

دلم پر از حرفه

ولی سرشار از سکوتم

 

 

 

یکم شهریور ماه ۱۳۹۰

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 8:41 توسط بی نام | |

 

 

وقتی به دنیا میای در گوشت اذان می گن

 

 

وقتی میمیری برات نماز می خونن

 

 

زندگی چقدر کوتاهه

فاصله بین اذان تا نماز

 

۲۶مرداد۱۳۹۰

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:18 توسط بی نام | |

Design By : nightSelect.com